دیوونگی مثل جاذبه میمونه، وقتی لب پرتگاهی کافیه یکی یه کوچولو هلت بده ...
7
Posted:
20090925 |
ارسال شده توسط
farbod
|
1 نظرات
چرا روز به این روشنی برام مثل شب میمونه ؟ چرا امروز یه جوریه ؟
چرا امروز اینقدر بی قرارم ؟ نکنه پارانویا گرفتم؟
نمیدونم چی اونقدر منو تحت فشار گذاشت که اینطوری شدم
اما حس میکنم یه صدا، یه نفر اون پشت تو سره منه
یه نفر که اون پشت زندانیش کردم، وقتی چشمامو میبندم بیدارش میکنم
یه نفر که هروقت دروغ میگم نگام میکنه، هروقت میخورم زمین بهم میخنده و مسخرم میکنه
یه نفر که همه کارامو نگاه میکنه !
چرا امروز اینقدر بی قرارم ؟ نکنه پارانویا گرفتم؟
نمیدونم چی اونقدر منو تحت فشار گذاشت که اینطوری شدم
اما حس میکنم یه صدا، یه نفر اون پشت تو سره منه
یه نفر که اون پشت زندانیش کردم، وقتی چشمامو میبندم بیدارش میکنم
یه نفر که هروقت دروغ میگم نگام میکنه، هروقت میخورم زمین بهم میخنده و مسخرم میکنه
یه نفر که همه کارامو نگاه میکنه !
6
Posted:
20090916 |
ارسال شده توسط
farbod
|
1 نظرات
شیما میگه: هر اتفاق بد رو به یک فرصت خوب تبدیل کن
5
Posted:
20090910 |
ارسال شده توسط
farbod
|
0
نظرات
دو نیرو در جهان وجود داره که باعث متحد شدن آدما میشه
یکی ترسه یکی علاقه
3
Posted:
20090908 |
ارسال شده توسط
farbod
|
0
نظرات
اگر بی خوابی زده به سرت، رانندگی نکن، تصمیم نگیر، مردم رو قضاوت نکن، در مورد خاطرات تلخ گذشتت فکر نکن، در مورد آیندت فکر نکن، به این فکر نکن که دوباره کی خوابت میبره.
اشتراک در:
پیامها (Atom)